خرید بک لینک

گاهی کابوس میبینم؛ گاهی رویا میبینم. رویاهام کابوس میشوند؛ کابوسهام رویا میشوند. از خاب میپرم. همهچیر قطعی است. دیشب خابِ روحاللّه را دیدم. ریشهاش هنوز مشکی بود؛ و بلند. گفت من نتوانستم. گفتم من میتوانم. یزدگرد سوار اسب بود و دورتر ایستاده بود. گفتم کجا این وقت شب؟ گفت تشنهام پسرم! گفتم تشنگی رسمِ خانوادهی ماست. و بعد رفتم.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 23:47

صفحه بندی